...خالی پشتم باش
حرکت کن چون نسیم... نرم باش چون ابر
و همراه ابرهای حقیقت گو برو
و بگذار خورشید کار خودش را بکند
تو هم ببار
همیشه
همه وقت
نمان
ایستا مباش
برو حرکت کن
اشکالی ندارد حتی بر این مرداب هم بباری
فقط، نایست ...
خواهش می کنم
من سختی مرگ پدرانم را دیده ام
و شکسته شدنشان را هم ...و حالا پشتم خالی است ...
نگو که نمی توانی ...
ببین من هنوز هستم، تو هستی
آسمان دروغ نیست
و این نسیمی که صورت من و تو را به هم می رساند ...
پر طاووسی را که سالها توی قرآن بود روی میز گذاشته بودم تا به دنیا دنیا زیباییش نگاه کنم.مطلب فرداد توی سایت ذهنمو مشغول خودش کرده بود . انگار یک چیزایی اش جور د ر نمی آید. اگه توی دنیا این همه تناقض نبود اگه این همه رنگ نبود برای رنگ به رنگ شدن ادمها ، چه چیزی برای تغییر دادن و لذت تعالی داشتیم ؟
معشوقه من مرده است
دل در پی عشق او
ترک غم من گفته است
تاببینیم توی بساط سال نو چه سوغاتی برایمان یافت می شود؟
به نام خدا
خداوندا تو را دوست دارم به سان کودکی که مادرش را
پرنده ای که آسمان را ..
درختی که آب را
و مانند ظلمتی که نور را ...
((بار الها تویی مانوس ترین انس گیرندگان به دوستانت و تنها تو یی که بر مقدار بینایی ما بصیری
خداوندا اگر از سوال کردن خود ناتوان باشم مرا به مصالح خویشم راهنمایی و دلم را به سوی رشدم بگردان ))
ُگاهی هیچ چیز درست نمی شود
و از این همه اصطکاک زمان فقط لهیدگی تو می ماند وگریه های ساکتت...و مجبوری بخاطر خیلی چیزها به عادت راضی شوی... مثل پرنده ای که به میله های موازی عادت می کند.
كتابهاي كثيف و پاره پاره اش لابه لاي آشغالهايي كه جمع كرده بود به چشم نمي آمد .پول را گرفت و دوباره كتابش را باز كرد...
و آنها همان طور كه دور مي شدند صدايي مثل زنگ توي گوششان مي پيچيد:
چهار چهار تا شونزده تا ...چهار پنج تا بيست تا...