تبليغاتX
بلوغ
 

...خالی پشتم باش

    حرکت کن چون نسیم... نرم باش چون ابر

     و همراه ابرهای حقیقت گو برو

             و بگذار خورشید کار خودش را بکند

تو هم ببار

همیشه

همه وقت

     نمان

     ایستا مباش

    برو حرکت کن

اشکالی ندارد حتی بر این مرداب هم بباری

فقط، نایست ...

          خواهش می کنم

من سختی مرگ پدرانم را دیده ام

و شکسته شدنشان را هم ...و حالا پشتم خالی است ...

نگو که نمی توانی ...

ببین من هنوز هستم، تو هستی

آسمان دروغ نیست

و این نسیمی که صورت من و تو را به هم می رساند ...

 

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |

پر طاووسی را که سالها توی قرآن بود روی میز گذاشته بودم تا به دنیا دنیا زیباییش نگاه کنم.مطلب فرداد توی سایت ذهنمو مشغول خودش کرده بود . انگار یک چیزایی اش جور د ر نمی آید. اگه توی دنیا این همه تناقض نبود اگه  این همه رنگ نبود برای رنگ به رنگ شدن ادمها ، چه چیزی برای تغییر دادن و لذت تعالی داشتیم ؟

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در یکشنبه سوم خرداد 1388 |
 
دلباخته ام من لیک

معشوقه من مرده است

دل در پی عشق او

ترک غم من گفته است

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |
سال کهنه رخت ولباسهایش را توی بقچه اش می پیچد ...هی....

تاببینیم توی بساط سال نو چه سوغاتی برایمان یافت می شود؟

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |


 به نام خدا

خداوندا تو را دوست دارم به سان کودکی که مادرش را

پرنده ای که آسمان را ..

درختی که آب را

و مانند ظلمتی که نور را ...

((بار الها تویی مانوس ترین انس گیرندگان به دوستانت و تنها تو یی که بر مقدار بینایی ما بصیری

خداوندا اگر از سوال کردن خود ناتوان باشم مرا به مصالح خویشم راهنمایی و دلم را به سوی رشدم بگردان ))

 

 

 

 

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 |
درست نمی شود

 ُگاهی هیچ چیز درست نمی شود 

و از این همه اصطکاک زمان فقط لهیدگی تو می ماند وگریه های ساکتت...و مجبوری بخاطر خیلی چیزها به عادت راضی شوی... مثل پرنده ای که به میله های موازی عادت می کند.

 

 

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 |
Image and video hosting by TinyPic

بحرم ُشگفت نیست که روزی شوم تهی        تیرم ُعجب مدار که گاهی خطا کنم

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 |
اشكهايش را به تندي با پشت دستش پاك كرد .رنگ چهره زردش كه حالا سرخ چركي شده بود ازهم باز شد.وقتي دستش را براي گرفتن پول دراز كرد داشت مي لرزيد.لبخند مهوي روي چهره اش آمد و به سرعت ناپديد شد.

كتابهاي كثيف و پاره پاره اش لابه لاي آشغالهايي كه جمع كرده بود به چشم نمي آمد .پول را گرفت و دوباره كتابش را باز كرد...

و آنها همان طور كه دور مي شدند صدايي مثل زنگ توي گوششان مي پيچيد:

چهار چهار تا شونزده تا ...چهار پنج تا بيست تا...

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |
Image and video hosting by TinyPic

زير غبار سنگين شهر قدم مي زنم انگار غزلي است كه زمزمه مي كنم.

تهران شهر خيال هاي آشفته ديوارهاي بي همسايه...

"ظهر دم كرده تابستان است "

و زمين

 سرد ترين خاطره را بارور است

نوشته شده توسط زبیده بهروزی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 |
Image and video hosting by TinyPic 

لا به لای زمزمه هایم  انجا که تو بیشتر هستی و نزدیک تر  مثل همین حالا پیدایت می کنم

چشمانم را می بندم  دهان می گشایم برای هر قطره ای که عظمت تو را به زمین هدیه کند

می شنوید...

اینجا کنسرتی است به پاسداشت شکوه  مهر ...

  • می ستایم مهرت را مادر
نوشته شده توسط زبیده بهروزی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |