اشكهايش را به تندي با پشت دستش پاك كرد .رنگ چهره زردش كه حالا سرخ چركي شده بود ازهم باز شد.وقتي دستش را براي گرفتن پول دراز كرد داشت مي لرزيد.لبخند مهوي روي چهره اش آمد و به سرعت ناپديد شد.
كتابهاي كثيف و پاره پاره اش لابه لاي آشغالهايي كه جمع كرده بود به چشم نمي آمد .پول را گرفت و دوباره كتابش را باز كرد...
و آنها همان طور كه دور مي شدند صدايي مثل زنگ توي گوششان مي پيچيد:
چهار چهار تا شونزده تا ...چهار پنج تا بيست تا...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:47  توسط زبیده بهروزی
|